Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


کدامين سو

 

وآدمی.

شاملو گوش می دادم . و آدمی ... و آدمی ...تکرار می شود.

می ماند.

خودکار سبزم را بر می دارم ، به یاد فروغ خوانی هایم..دلم می خواهد با سبز بنویسم، نمی دانم کجا شنیده بودم ، فروغ همیشه با خودکار سبز می نوشت ...

ناظری می خواند.

موج ها خوابیده اند، آرام و رام ...آرام و رام.

موجهای آرام ...آدمی ...موجهای رام.

عکس فارغ التحصیلی ام یک گوشه ی اتاق، شمع های آب شده ی سیاهی که نمی دانم کی سوزانده ام ، کنار قاب چسبیده اند . فیلم میشود یکهو ،مرگم. یک قاب عکس ، شمع های سیاه! ترسی ندارد دیدنش، از آن صحنه هاست که هیچ وقت اجازه ی دیدنش را نخواهی داشت.

ناظری می خواند ....در این شب ها که گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر می ترسد.

در این شبها ...در این شبها!

عکس روی مانیتور، به دلم می چسبد.اطراف بزرگِ سیاه ِ ترسناک ِ عمیق ِ برزگ ِ بزرگ ....آدمی می ترسد...آدمی می ترسد .

ناظری می خواند ....تویی تنها که می خوانی ...آدمی می ترسد ...که تنها، می خواند.نور را می بیند ، تصاویر مبهم اند ....همه چیز مبهم است ...

آدمی می ترسد.

پی نوشت: ممنون از هانی عزیزم (آبجی بزرگه!!!)بابت مدل شدنش.......دلم برات تنگ شده...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ دی ۱۳۸۸ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ توسط زهره نظرات () |

در اشکال ، خط مستقیم از هر شکلی به حقیقت نزدیک تر است ،

چون بی انتهاست !

به آخرش مطمئنن نخواهم رسید ....

مطمئنن !

پس چرا می روم ؟

چرا ؟

چون رسالتم در رفتن است.

چه در سطح

چه در ارتفاع .

در سطح با دل و در ارتفاع با ذهن .

به دنبال چه ؟

درختان می گویند بهار

پرندگان می گویند ، لانه

سنگ ها می گویند صبر

و خاک ها می گویند مصاحب

و انسان ها می گویند «خوشبختی»

امّا همه ی ما در یک چیز شبیهیم ،

در طلب نور !

ما نه درختیم

و نه خاک .

پس خوشبختی را با علم به همه ی ضعف هامان در تشخیص ،

باید در حریم خودمان جستجو کنیم ،

خوشبختی ای که کلمه نیست !

زیرا طَلَبش ، قبل از کشف کلمه ،

همراه انسان متولّد شده است .....

 


                                        حسین پناهی

نوشته شده در شنبه ۱٢ دی ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ توسط زهره نظرات () |

 

عینهو یه رویای خفه شده که هر چند وقت یه بار خودشو پرتاب می کنه و جلوی چشمات همینجور رژه می ره. عینهو به زخم ناسور که هی سر باز می کنه....که وقتی بزرگ می شه ، تمام زخمهای دیگه رو هم با خودش بزرگ و بزرگ و بزرگتر می کنه ....می گذارتت تنها با یه بغض خفه ی سنگین که دنبالته ، هر جا که بری دنبالته ...تو خیابون ...بین آدما ...تنها...وسط همه ی کارا...همون ته ته ته گلوت گیر کرده و همینطور بزرگ و بزرگتر می شه......بزرگ و بزرگتر...

نوشته شده در پنجشنبه ۳ دی ۱۳۸۸ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ توسط زهره نظرات () |


Design By : Night Skin